جهان اجتماع و انسان جهاني ذاتا بي شكل و صورت است و بوسيله گفتمانهاي مسلط در هر عصري معنا مي يابد؛ شكل ميگيرد و تعريف ميشود و بدين تعبير،تغيير و تحول در گفتمان غالب وتولد گفتمان نو ،تغيير در ساخت و اندامواره واقعيات خارجي را به دنبال دارد.نظر گاه پيش گفته در تقابل با همه ديدگاههايي است كه سيماي جهان را از پيش تعيين شده، تغيير ناپذير و متصلب ميدانند و كيفيت و چگونگي گفتمان در هر عصري را صرفا بازتاب و برآمد عينيات مادي(وضع موجود)قلمداد ميكنند و بدين گونه با ديدي محافظه كارانه و پوزيتويستي(اصالت اثبات)همه عناصر گفتمات-سخن را ستايشگر و صرفا تعريف كننده وضع موجود ميسازند و با تاكيد بر تجربه گرايي مرتجع و عينيت نگري منحط ، كالبد گفتمان را از روح تغيير خواهي و آرمان گرايي تهي ميكنند.
خاطرمان هست كه در اوان پيروزي سياسي اصلاحات و پس از آن در بحبوهه ي جدل هاي تئوريك،دو گرايش عمده ريسمان اصلاحات را به جانب خويش ميكشيدندو هر يك در لزوم ترجيح اولويت هاي خود بر ديگري اعلام موضع و اقامه دليل ميكردند؛گرايشي از اقتصاد دم ميزد و تحولات سياسي-فرهنگي را منوط به اصلاحات اقتصادي ميدانست و گرايشي اصلاحات سياسي-فرهنگي را مقدمه اصلاحات اقتصادي ميشمرد و بالاخره همين گرايش اخير بر اسب مراد خويش سوار شد و با عنايت به اقتضاي شرايط و عطش و تمناي جامعه،پروسه اصلاحات را در كسوت سياسي آن نشانند و گذشت آنچه گذشت....
ليكن آنچه شايسته عنايت است آن است كه اگر در گفتمان و ساحت عمومي آنزمان(سال 76 و پس از آن)آزادي و گشايش سياسي كعبه آمال بود، امروز(84 و پس از آن)برقراري عدالت و رفع تبعيض و نابرابري اقتصادي اين گفتمان را متاثر كرده و فضاي سياسي جامعه را به جانبي ديگر سوق داده است؛اگر در ادبيات سياسي آنزمان آزادي بيان و مطبوعات،اصلاح قانون انتخابات،بسط دموكراسي و برقراري شوراها شايع خواص بود، امروزه كشف مافيا و مبارزه با رانت ها،بهبود كيفيت زندگي اقشار فرودست و رفع نابرابري هاي اقتصادي نقل افواه عوام است؛اگر حاملان و جلوداران گفتمان آزاديخواهي خواص و اقشار متوسط جامعه بودند امروزه همراه با امواج گفتمان عدالت طيف هاي متنوعي از اقشار پايين دست جامعه واردگود سياست شده اند كه بي ترديد قادر به تغيير مناسبات سياسي -انتخاباتي هستند.
از رنجي كه ميبريم
«
بدبختي بشر در روحيه عادت پذيري و انطباق با واقعيات تكرار شونده است؛هرچند كه آن واقعيات تباه گر جان فسرده او باشند؛فاجعه همينجاست»حقيقت اين است كه عارضه اعتياد و نابودي جوانان،نا آگاهانه و ناباورانه براي ما به پديده اي«عادي»مبدل گشته است و همين امر مخيله منحرف ما راظاهرا به آرامشي تخديري سوق داده است.
در باب اعتياد ودرمان و ريشه كني اين بلاي جمعي فراوان سخن رانده ايم؛اندرز داده و نصيحت كرده ايم و با رويكردي آمرانه و تحكم آميز«حرف» زده ايم اما چون هر زمان نظر كرده و اوضاع را وخيم تر يافته ايم ندا سرداده ايم كه «خودكرده را تدبير نيست»و آنانرا را محكوم به نابودي تدريجي در تنهايي و خاموشي نموده ايم؛ بي آنكه نقش،مسوليت و كوتاهي و گناه همه افراد جامعه را مدنظر بگيريم و فارغ از اينكه با ديدي جامعه شناختي و علمي نگاهي به شرايط مادي و عيني آنها كه در حكم ريشه هاي اعتياد هستند بيندازيم.
بسيارند واژگان و اصطلاحات خاص علم سياست كه به ناروا و نا آگاهانه در پاي ساده انديشي و عاميانه گويي خطباي توده پسند و ژورناليست هاي بي تخصص،قرباني ابتذال،سطحي نگري و تقلب بياني ميشوند و اغلب با مسخ معنايي و استحاله كاربردي،اصالت راستين خويش را از كف داده،گرفتار سهل انگاري ميشوند؛براي نمونه يكي از اين اصطلاحات شايع در ادبيات سياسي،واژه «آنارشيسم»ميباشد.آنارشيسم اساسا مكتبي انساني و متعالي در راستاي رهايي انسان از انواع سلطه و اجبار اجتماعي و سياسي ميباشد. اين مكتب انسان را موجودي پاك و همكاري طلب ميداند كه وجود نظام سلطه و دستگاه اجبار در متن جامعه او را به جانب انحطاط و تباهي سوق داده است و بر همين اساس آنارشيسم با ساختار حكومت مخالفت و بر برپايي نهادهاي داوطلبانه براي تمشيت امور جامعه تاكيد ميكند؛اما همين مكتب آرماني و انسانگرايانه در كاربرد عمومي و افواه عامه به مكتب«هرج و مرج طلبي»نامبردار گشته است.
بدون تردید تلاش در جهت ساماندهی ارزش ها و بازیابی و باز تولید فرهنگی،در راستای مقابله با« ازخود بیگانگی» فرهنگی و دیگر نابسامانی های هنجاری ، ارزشی وهویتی-روانی عملی معقول،پسندیده و درخور تقدیر است؛لیکن آنچه که بایسته عنایت است این است که حجیم و گسترده شدن فعالیت زبانشناختی و اثبات اصالت زبانی،ناآگاهانه منتج به برکنار ماندن ضرورت پرداختن به علوم مهندسی و دانش دقیقه در ساختار آموزشی و بافت پرورشی فرهنگ کرد شده است؛بطوریکه امروزه میزان فعالیت علمی در رشته های فنی-مهندسی در نواحی کردنشین در مقایسه با دیگر رشته هاو همچنین شمار دانشجویان برخاسته ار مناطق کردنشین در این رشته ها در دانشگاه به مراتب پایین تر است .
تفکر انتقادی وترقی تاریخی
روشن است که کیفیت رویارویی ومواجهه با کنش وتفکر انتقادی به صورت استقبال وپذیرش نقد یا اسکات وطرد وطعن آن در همه ی نظام های فکری وسیاسی،متاثر ومنبعث از کیفیت کلیت نظام ایدئولوژیک واعتقادی ونوع جهان بینی وساختار هستی شناختی آن می باشد؛بر این اساس ساختارهای ایدئو لوژیکی که تنها قائل به تفسیری«تک قرائتی»از جهان هستند و همان روایت و قرائت خاص را معادل و معرف«حقیقت نهایی»میدانند،اصولا فرهنگ نقادی را بر نخواهند تابید و با بی توجهی، کنش و تفکر انتقادی را«مهمل گویی و بیهوده کوشی»و ناقدان را«گمراهان و منحرفان از صراط حقیقت»میپندارند. لیکن در مقابل فرهنگ ها و منظومه های فکری وسیاسی عقلانیت محور و پراگماتیک قرائت و تعریف موجود از حقیقت را صرفا بدیده ی قرائتی تاریخی و ابزاری
اسطوره پردازی ؛مطلق اندیشی و اقتدار گرایی
تصور بی پایه ای است اگر امکان و اقتضای ظهور و پیدایی افسانه و اسطوره را حد خاصی زنیم و آنرا صرفا پدیده ای مرتبط با دوران طفولیت بشر و گذشته ماقبل تاریخی او بدانیم؛تعاریف و تشخیص های نوین از مفهوم اسطوره،مقدوریت شناسایی وبازنمایی«اسطوره های مدرن»را در بطن پیکره مستحکم و بظاهر قابل اعتماد علم و دانش مدرن،مهیا میکند؛«رولان بارث»در کتاب اسطوره های خود،اساسا کارویژه اسطوره را«تبدیل تاریخ به طبیعت»میداند؛وی بر این باور است که نظام های معنایی و مجموعه گفتمانهای فکری-فرهنگی در هر دوره ای،پدیده هایی مقید،محدود وتاریخی هستندکه بواسطه اغراض و منافع افراد و گروه های خاص،مبدل به اموری کلی،جهانشمول و طبیعی میگردند؛چنانکه
خودسوزي:نمادي از فقر،عصبيت و خشونت
در اساطير يونان آمده است كه«پرومته»آتش را از خدايان ربود و آنرا به زمين آورد تا روشنائي،نور و بينش را به انسان هديه كند؛اما «زئوس»به حكم اين گناه«پرومته»را در بند كشيد تا زجر او كفاره ي روشن بيني و بصيرت و حيات انسان باشد؛در ژرفاي تاريخ آتش پيوسته نشانه سرخي،زندگي،گرما و پاكي بوده و احترام و تقديس آن بر همه واجب؛اما اكنون در گذر از روزگاران اين آذر اهورائي كه زماني پيام آور پاكي و «صداقت»و«آزمون»بود از ميان رقص شعله هاي خود،دردآورترين و هولناك ترين فجايع را به تماشا گذاشته است؛فجايع و درد و عذاب هائي كه نه محصول تمرد و عصيان از حكم خدايان و نه مولود«آزمون نابكاري»بلكه زائيده ي مجموعه اي از نابه ساماني هاي اجتماعي،تناقضات فرهنگي و دگم ها و تعصب هاي ناروا و ناگوار هنجاري و ارزشي جوامع امروزين مي باشد.